ریش
مردانه بگو !
چقدر آن بالا به ریش ما که این پایین به ریش تو میخندیم میخندی ؟
پ.ن: گفتم مردانه ها !
باران باشد , تو باشی , یک خیابان بی انتها باشد .... به دنیا میگویم خداحافظ
مردانه بگو !
چقدر آن بالا به ریش ما که این پایین به ریش تو میخندیم میخندی ؟
پ.ن: گفتم مردانه ها !
میخوام ازین به بعد بعضی وقتها هم بدون تو قهوه بخورم !
فقط تنها !
با خود خودم تنها !
اینجا قهوه خونه ی تنهاییم ازین به بعد...
پ.ن:دوستت دارم... همین ، و تو تنها رنگی هستی که هیچ وقت کم رنگ نمیشوی...
حتی اگر خودت را تعریف نکنی...
حتی اگر گاهی بی تو قهوه بخورم...
با من حرف نزن !
حتی تحمل صدایت را ندارم !
از هرچه فلسفه و سفسطه بیزارم !
با منطق خودت را برای من تعریف کن !
تو را به خودت قسم فقط بگو چند را با چند جمع کنم که حاصل تو باشی !
خدا باشد...
۲ با ۲ ؟ ۱با ۱؟ ۱۰ با ۲ میلیون ؟ ۱۰ میلیارد با ۳؟
خودت خودت را تعریف کن مبهم ترین عدد نپره تاریخ !
تو برای من تعریف نشده ای این روزها !
پ.ن.۱:بابیشکا به تو میگوید به نفعت است که این بار با فاطی راه بیایی !
نمیداند که تو این حرفها حالیت نیس ! محرم نا محرم میکنی با ما ضعیفه ها راه نمیایی !
چون ما نامحرمیم!
پ.ن.۲:نخواستیم ! فنجان های قهوه ات هم مال خودت !
آبان هم تموم شد...
امسال هم اولش بارون اومد هم آخرش هم ۷ امین روزش...
و فردا روز دیگری است...
یک شب اس ام اسی با این مضمون به دستم رسید:
عجب صبری خدا دارد ...
اگر من جای او بودم که میدیدم یکی عریان و لرزان...
دیگری پوشیده از صد جامه رنگین....
زمین و آسمان را واژگون مستانه میکردم ...
دلم و ذهنم شد پر از تردید... تا اینکه فردا شب یک اس ام اس دیگه اومد:
خدا آن حس زیبایی است که در تاریکیه صحرا زمانی که هراس مرگ میدزدد سکوتت را ٬ یکی مثل نسیم دشت میگوید کنارت هستم ای تنها !!!
پ.ن۱:تو کیستی که من با تو این گونه بی رحم و دل رحمم...؟!!!
پ.ن۲:تو کیستی که در کنارتو دنیا پایان میابد و با تو دنیایم آغاز میشود...!!!؟
پ.ن۳:امشب بالاخره بعد از مدتها ۳کتاب مورد علاقه ام رو خریدم :گفت و گوهای تنهایی دکتر شریعتی ٬ مجموعه کامل اشعار احمد شاملو و مجموعه کامل اشعار حسین منزوی...
دکتر شریعتی میگه:
مرا کسی نساخت ، خدا ساخت ، نه آنچنان که (( کسی می خواست)) ، که من کسی نداشتم ، کسم خدا بود ، کس بی کسان . او بود که مرا ساخت ، آنچنان که خودش خواست ، نه از من پرسید و نه از آن ((من دیگر)) م . من یک گل بی صاحب بودم . مرا از روح خود در آن دمید و ، بر روی خاک و در زیر آفتاب ، تنها و در زیر آفتاب تنها رهایم کرد . ((مرا به خودم وا گذاشت.)) عاق آسمان ! کسی هم مرا دوست نداشت ، به فکرم نبود . وقتی داشتند مرا می آفریدند ، میسرشتند ، کسی آن گوشه خدا خدا نمیکرد . وقتی داشتم روح می پذیرفتم ، شکل میگرفتم ، قد میکشیدم ، چشم هام رنگ میخورد ، چهره ام طرح میشد ، بینی ام نجابت میگرفت ، فرشته ای ظریف و شوخ و مهربان و چابک پنجه ای ، با نوک انگشتان کوچک سحر آفرینش ، آن را صاف و صوف نمیکرد ، وقتی میخواستند قامتم را برکشند خویشاوند شاعر خیال پرور و بلند پروازی نداشتم تا خیال و آرزوی خویش را نثار بالای من کند ، وقتی روح را خواستند در کالبدم بدمند ، هیچ کس ، پریشان و ملتهب دست به کار نشد تا از نزهتگه ارواح فرشتگان ، قدسیان ، شاعران ، عارفان و اله های زیبایی های روح و خدایان هنر و احساس و ایمان ، نازترین و نازنین ترین را انتخاب کند ، وقتی ... وقتی ... وقتی ... وقتی ... وقتی ... و
من به این شکل خلق شدم وحال اینگونه ام که خدا خواسته است .
ولی من که فکر میکنم:
آن روزهای آمدنم پاییز بود...خبری از آفتاب نبود...
آسمان ابری بود مثل همیشه های زندگی من! آفتابی نبود تا گل سرشت مرا خشک کند!
شاید نرمی دلم از همین است...دلم سفالی نشده ... سخت وخشک نشده !
22 سال پیش همین روز بود که من حوا شدم و او آدم !
و من فکر میکنم که من٬ منه دیگری داشتم به نام آدم...
دست هایمان توی دست های هم گره خورده بود انگار ، بهشت زیر پای ما بود و صدای خنده هایمان 7 آسمان را پر کرده بود.
مستانه می رقصیدیم و انگار که نیرویی ابدی دست هایمان را به هم پیوند زده بود...
قلب هایمان میتپید و عشق نجوای لب هایمان بود.
نمیدانم...نمیدانم چرا یک هو دلم سیب خواست، سیب سرخ !
گفتم: بکن .
گفت: کندنی نیست ... این اصلا خواستنی نیست...
گفتم: اگر خواستنی نیست، چرا دلم میخواهد؟ دل که اشتباه نمیکند... میکند؟
گفت اشتباه؟ نمیدانم...اما چون دل حوایم میخواهد حتی اگر اشتباه هم باشد ، قشنگترین اشتباه زندگی است...
انگشتانش به سیب نزدیک شد...دستهایش از تردید میلرزید.
هنوز هم هر بار دو چشم روشن عشق را میبینم و دلم میلرزد و میلغزد به یاد لرزش دستهایش می افتم که به سوی خطایی میرفت که مجازاتش هبوط بود...
دستش به سیب رسید و سیب را با دلهره از شاخه کند...
آسمان قهرش گرفت و رعدی زد...و غرید.
انگار عصبانی شده بود.
و من از صدای رعد ترسیدم...ترسیدم...ترسیدم
شاید برای همین هنوز هم از صدای رعد و غرش آسمان میترسم...
آسمان گرفت ، بارید ، از غصه ی خطای ما گریه کرد، بهشت ما خیس شد...درخت سیب خیس شد.
آدم سیب را به من داد و آن جا سیب شد، سیب سرخ حوا!
و من سر خوش از طعم سیب مستانه میرقصیدم.
تا اینکه دلم ندایی شنید:
مخلوقکم ،دلت اشتباه میکرد و تاوان اشتباه دل دوریست...دوری و غربت...
خیلی دور باید بروی . آنجا که زمین منتظر توست.
اصلا میدانی ؟ خاک زمین هوایت را کرده حوایم...
معنای تاوان را نمیدانستم و معنای دوری را...
سرخوش از خوردن سیب پله ها را دو تا یکی پایین آمدم
آن قدر عجله کردم که نفهمیدم دستان آدم را کی رها کردم...
هنوز هم نمیدانم از کجا تنها شدم و کجا جا ماند و تنهایم گذاشت.
نمیدانم پایش لای در بهشت گیر کرد یا از پله های آسمان افتاد !
فقط میدانم به خودم که آمدم به جای خنده های مستانه میگریستم...
آسمان هم با من میگریست...
در میان اشک های بی امان من همه اما خوشحال بودند و میخندیدند.
من اما در میان قهقه های خوشاوندان شاعر خیال پرور و بلند پروازم که خیال و آرزوی خود را نثار من میکردند کوششی بی حاصل داشتم... که دنبال رد عطر آدمم میگشتم !
بغض داشت خفه ام میکرد و دیگر چیزی جز خاطرات مبهم آن روزهای بهشتی برایم نمانده بود
همه آن آدمها خوشحال بودند من اما نه، چون آدمم میان آنها نبود...
تولدم را به هم تبریک میگفتند... و من به این فکر میکردم که چه تولد تلخی...
هنوز هم بعد از سالها ،نمیدانم اسم آن روز را باید تولد گذاشت یا توفی !
آغاز یا پایان؟
هبوط یا صعود؟
تاوان یا پاداش؟
هنوز هم نمیدانم باید آن روز را جشن گرفت یا...
فقط میدانم از آن سال هنوز هم باران میبارد هر سال...
مثل امشب ...
و میدانم اگر باران باشد
تو باشی
و یک خیابان بی انتها باشد
به دنیا میگویم خداحافظ!
پ.ن:آدم در موارد خاص استعاره از آدمیت !
پ.ن۲:امروز رو مدیون یک نفرم که نذاشت تنها بمونم...
خیس شد به خاطر من ... با من... و نذاشت احساس تنهایی کنم...
و تا همیشه این قلب خط خطی روی صفحه موبایل یادگاری میمونه واسم...
پ.ن۳:مراتب پوزش به خاطر کامنت های موجودات کرمانشاهی که مجبور بودم به زبان شیرین خودشان پاسخگو باشم!
اپیزود اول : ساعت 5.40 دارم توی بارون قدم میزنم و به آدمها نگاه میکنم که زیر چترهای تیره از روشنی باران فرار میکنن !
و با خودم فکر میکنم که راستی چترها بی مصرف ترین اختراع بشر هستند مثل همه ی اختراع های دیگر بشر !
اپیزود دوم : به چراغ سبز آن طرف خیابان مدتی خیره نگاه میکنم ...
همیشه دیدنیه دیدن بارش منظم بارون زیر نور چراغ !
اپیزود سوم : از کنار یه سیسمونی فروشی رد شدم و یک هو دلم برای خنده های بچگیم تنگ شد !
و یک هو چقدر دلم برای بچگی های خودم سوخت که از این تخت های صورتی گل منگولی نداشتم...
ان قدر غرق غصه های بچگی شدم که کفشهای تازه ام توی گل فرو رفت...
اپیزود چهارم : روی برگهای پاییزی پا میگذارم ...دیگر صدای آزار دهنده ی خرد شدن غرورشان شنیده نمیشود...
باران دلشان را نرم کرده انگار... !
اپیزود پنجم : بهترین لحظه برای من تنها قدم زدن زیر بارونه و بدترینش این که توی این بهترین لحظه ام یک راننده سمج بخواد که اجبارا من سرش منت بگذارم و سوارماشینش شم حتی اگر ماشین راننده هیوندا سفید باشه !
اپیزود ششم: هنوز هم از ارتفاع میترسم و البته هنوز هم خود آزاری دارم !
واسه همینم توی شب تاریک از لبه ی یک زمین تو خالی که برای پی یک ساختمان چندین متر کنده شده بود پاور چین راه میرفتم...
صدای مردی خود آزاریم را به یادم آورد :
دختر جان ! جا قحطه ازونجا داری میری ؟ یا از جونت سیر شدی؟ نمیگی پات رو گل ها سر میخوره می افتی پایین؟
به پایین نگاه میکنم مثل همیشه از ارتفاع سرم گیج میره وجوابی به مرد نمیدم چون ندارم !
اپیزود هفتم : به بیمارستانی رسیدم که 21 سال و 361 روز پیش اولین روز حیات رو از خدا کادو گرفتم !
چند دقیقه ای به پنجره های اتاق های بیمارستان نگاه کردم ... یعنی توی کدام ازین اتاق ها روزی مرا سرو ته گرفتند؟ و زدند توی پشتم؟
اپیزود هشتم : تمام مدتی که من زیر بارون بودم صدای رعد نبود... و من خوشحالم که یکبار دیگه هم بارون رو آروم تجربه کردم
اپیزود نهم : ساعت 7.40 من میرسم خونه اما باز باران با ترانه .... میزند بر بام خانه...
باران باشد ...
توباشی...
یک خیابان بی انتها باشد...
به دنیا میگویم خداحافظ...
یه روز یه دوست بهم گفت لا مصب این بارون با تو بدجور هماهنگه !
تا اشکات میاد پایین طاقت اشکاتو نداره و پا به پات گریه میکنه...
اینجا داره بارون میاد ... الان میفهمم چرا تمام دیشب دلم هوای گریه داشت...
من با بغض خوابیدم و امروز آسمون بغض منو گریه کرد...
پ.ن۱: همیشه دیوونه بارون بودم و بزرگترین آرزوم این بود که روز 1 آبان و 7 آبان بارون بیاد...
و امروز اول آبانه...
پ.ن۲:مطمئنم که هیچ اتفاقی اتفاقی نیست... این روزها این اتفاق ها دارن زیاد میشن...
پ.ن۳:میرم زیر بارون تا دعا کنم...
پ.ن۴:به قول استاد شجریان :ببار ای بارون ببار٬ببار ای بارون ببار...با دلُم گریه كن، خون ببار ...در شبای تیره چون زلف یار...بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون...دلا خون شو خون ببار...بر كوه و دشت و هامون ببار...به سرخی لبای سرخ یار...به یاد عاشقای این دیار...به داغ عاشقای بی مزار ای بارون
خدایااااااااااااااا خرتیم ! مرسی واس خاطر فازی که بهم دادی روز ۱آبان...